حسین پاکدل
حسین پاکدل-cover

حسین پاکدل
حسین پاکدل
1 سال قبل
رشیدى، قامتى تا همیشه رشید
صفحه اول روزنامه شرق، ششم شهریور ٩٥

می گویند انسان از سر اجبار مرگ را پذیرفته است ولی تنها بر سر زمانِ وقوعش با ملک الموت اختلاف نظر دارد. این طنزِ تلخ شاید در خصوص بسیاری قابلیتِ تعمیم داشته باشد ولی در موردِ هنرمندان، به ویژه خالقانِ مؤلف، لااقل بدین شکل قابل تطبیق نیست. هنرمندی که تکلیف اش را با خود روشن و ارتفاع مشخصِ قابلیت های خود را تعریف کرده است- چون خواه ناخواه
ادامه ...
صفحه اول روزنامه شرق، ششم شهریور ٩٥

می گویند انسان از سر اجبار مرگ را پذیرفته است ولی تنها بر سر زمانِ وقوعش با ملک الموت اختلاف نظر دارد. این طنزِ تلخ شاید در خصوص بسیاری قابلیتِ تعمیم داشته باشد ولی در موردِ هنرمندان، به ویژه خالقانِ مؤلف، لااقل بدین شکل قابل تطبیق نیست. هنرمندی که تکلیف اش را با خود روشن و ارتفاع مشخصِ قابلیت های خود را تعریف کرده است- چون خواه ناخواه به جاودانگی می اندیشد- به گونه ای بر سر زمان وقوعِ وداعِ آخر با ملکِ مرگ به توافقی ضمنی می رسد و زمانِ محتومِ خروج از صحنه و عروج به اوج را خود تعیین می کند. با این که صاحب این ارتفاع و کرسی، مثل بسیاری از اهل هنر ممکن است در گذرِ عمر صرفاً برای رفع نیازهای زندگی گاه تن به کاری دهد که با بلندای قامت او همطراز نیست ولی در مجموع وقتی ماحصلِ تلاشِ هنرمندانه اش مورد سنجش قرار می گیرد جاودانگی او تضمین می شود. داوود رشیدی از جمله هنرمندانِ صاحب سبک، مؤلف و با امضا بود که کارنامه ای پربار و درخشان از خود به جای گذاشت. بینش و نگرشِ ناب و هنرمندانه او را دقیق و مشخص در آثار نمایشیِ شاخص که به عنوان کارگردان بر صحنه برد و یا نقش های متنوع و ماندگاری که در سینما، تلوزیون و تئاتر آفرید، یا معدود آثاری که تهیه کنندگی کرد، و شاگردان بی شماری که مستقیم و غیر مستقیم تربیت کرد می توان دید. مخاطبِ تیزهوشِ او به راحتی می تواند رد پای دقیق و متفکرانه او را در تک تک این آثار و افراد پیدا کند. ویژگی بارز داوود رشیدی در این بود که وقتی قرار بر انجام هر فعل هنری بود به شکلی شش دانگ حضور جامع و کامل داشت. وقتی قرار بر خلق نقش بود چنان بی نقص آن را می آفرید که اهل خبره محال بود تصّوری غیر از آن چه داوود رشیدی از مجرای تفکر خود عبور داده، داشته باشند. به یاد بیاورید بازی درخشانش را در سریال "آوای فاخته" اثر زنده یاد بهمن زرین پور، پدرِ خوزستانی ی سریالِ"گل پامچال" اثر علی طالبی، یا بازی مثال زدنی و تکرار ناشدنی او در نقش بی بدیلِ رئیس جمهورِ دمولند در مجموعه تله تئاترِ فاخرِ "یکی از این روزها" اثر فریدون فرهودی و یا مفتشِ شش انگشتی ی هزاردستانِ زنده یاد علی حاتمی و ده ها نقش ماندگارِ دیگر در آثار سینمایی و تلوزیونی. یا آثار معیاری که بر صحنه تئاتر آفرید از "در انتظارگودو" گرفته تا "پیروزی در شیکاگو"، از "ریچارد سوم" تا "هنر و منهای دو". داوود رشیدی عادت داشت موقع خلق اثر همنشین نگرانی و دلهره ی بعدها باشد. و این نگرانی را در همه حال و هرکار مدام با خود داشت، بخصوص در آثاری که می دانست رنگ ماندگاری دارند و بیش از همه وقتِ کارگردانی و خلقِ نمایش؛ چون به ناپایداری عمر واقف بود و این مهم را دائم در ضمیرِ آگاه با خود تکرار می کرد. چنان که باور می کردی فرصت او محدود است و او را با ملکِ مقربِ مرگ قراری مشخص و معین است و نمی خواهد از این امرِ لاجرم سرباز زند. در آخرین دست نوشته هم بدین امر اشاره کرده بود؛ تنها نگرانی او تحمل روزگارِ بی اویی سه یارِ همیشه همراه اش سینا و لیلی و احترام بودند. درود به این هرسه خصوص بانوی محترم، احترام برومند همسر و همراهش که طی سال ها فعالیتِ حرفه ای داوود رشیدی همیشه همپای او بود و تا واپسین دقایق بیماری و حضورِ رشیدی بر صحنه زندگی حتی برای لحظه ای نگذاشت قامتِ رشیدِ رشیدی، نارشید جلوه کند.
رشیدى، قامتى تا همیشه رشید
0
حسین پاکدل
حسین پاکدل
1 سال قبل
معلم زیبایى
...
براى عباس کیارستمى
...
معلم خوبى بود،
معلم خوبى هست؛
حتى، وقتى نیست،
او دیدن را به یادِ چشم ها آورد،
و راه خانه را نشانِ دوستى مى داد؛
مى گفت: وقتِ رقصِ زمین، زندگى و دیگر هیچ!
باور داشت، گاهِ بى سقفى، شوقِ زندگى کافى است؛
و یادمان مى داد، وقتى که باد، بودِ ما را برد،
به خوفِ خلوتِ بادها نرویم؛
مى خواست، باورِ عشق را
بر تنى زیبا، ادامه
ادامه ...
...
براى عباس کیارستمى
...
معلم خوبى بود،
معلم خوبى هست؛
حتى، وقتى نیست،
او دیدن را به یادِ چشم ها آورد،
و راه خانه را نشانِ دوستى مى داد؛
مى گفت: وقتِ رقصِ زمین، زندگى و دیگر هیچ!
باور داشت، گاهِ بى سقفى، شوقِ زندگى کافى است؛
و یادمان مى داد، وقتى که باد، بودِ ما را برد،
به خوفِ خلوتِ بادها نرویم؛
مى خواست، باورِ عشق را
بر تنى زیبا، ادامه دهیم،
تا در قرارِ هر دیدار،
به دادِ، نگاهِ هم برسیم؛
او معلم بزرگى بود،
معلم بزرگى هست.
او معلمى زیباست.
.
.
.
0
حسین پاکدل
حسین پاکدل
02:16 94/12/09
کوربینایى

یادداشتی بر نمایش"مالی سویینی"
دیدن یا ندیدن، مسئله این نیست. مسئله- فراتر از این حسِ حیاتی ی حیات- درکِ درام های ساده زندگی است؛ که اگر خوب فهمیده نشوند، به مرور گاه تبدیل به تراژدی های غمبار می شوند. هرکس بسته به توانایی های بدنی، حسی و مجموعه شرایطِ زیستی، تصویر و تصّوری از هستی و پیرامون خود دارد. ما به عنوان انسان های هم پا در زیستِ اجتماعی، خانوادگی، دوستانه و عاشقانه-
ادامه ...

یادداشتی بر نمایش"مالی سویینی"
دیدن یا ندیدن، مسئله این نیست. مسئله- فراتر از این حسِ حیاتی ی حیات- درکِ درام های ساده زندگی است؛ که اگر خوب فهمیده نشوند، به مرور گاه تبدیل به تراژدی های غمبار می شوند. هرکس بسته به توانایی های بدنی، حسی و مجموعه شرایطِ زیستی، تصویر و تصّوری از هستی و پیرامون خود دارد. ما به عنوان انسان های هم پا در زیستِ اجتماعی، خانوادگی، دوستانه و عاشقانه- وحتی بالینی و تخصصی- تا چه میزان حق دخل و تصرف در ذهنیتِ آن دیگری داریم. در مواردی اگر تطابقِ موردِ انتظار رخ نداد، نطفه ی فاجعه بسته می شود. دخالت و برهم زدن این تعادلِ شکل گرفته ی شخصیتی در فردِ دیگر ممکن است حسِ کنجکاوی، نیازها و کمبودهای احساسی ما را برآورده کند، اما آیا در فردِ مقابل و صاحبِ تجربه های قبل و در فرایندِ درمان هم چنین اثری دارد؟ این درامِ تلخ و گاه شیرین به تعدادِ انسان ها به توانِ تمامِ "حس" های بدنی و روانی و ناتوانی ها، امکانِ گسترش دارد. مهم ذوق و خلاقیتِ درام نویس در انتخاب نمونه ای است که قدرتِ تعمیم پذیری و دربرگیرندگی ی همگانی و جهانی داشته باشد. مثل تلاش برای بینا کردن سویینی، زن محوری ی این نمایش که چشم بسته جهان زیبایی در ذهن دارد و به نسبت، درکِ- یا تصورِ درکِ- شادتری از زندگی. به هم زدن این تعادل تا چه میزان پیش برنده است؟ سادگی زیباست. ساده دیدنِ پدیده ها زیباتر. حتی ساده زیستنِ دیده ها جذاب است. ولی بدین شکلِ ساده خلقِ اثر کردن، کاری بس دشوار و توان فرساست. متنِ نمایش "مالی سویینی" در این اجرا، به ظاهر ساده و روان است و ساختاری روایت گونه دارد. بدون دیالوگِ رودررو ولی به مرور، منِ مخاطب جملات را به شکلِ متقاطع در جهت پیشبردِ قصه ی پایه، ذهنی، کنار هم چیده و می شنویم. به همین دلیل اجرای این اثر بدین شکل فوق العاده پیچیده و بالطبع اثرگذار است. این اثرگذاری ی پر نفوذ به چند عامل بستگی دارد؛ متن سهل و ممتنع اثرِ نمایشی نوشته ی "براین فری یل" با ترجمه روانِ "حمید احیاء". طراحی و کارگردانی ی "مرتضی میرمنتظمی" برای اجرا. بازی های استادانه و درخورِ توجه "الهام کردا"، "صابر اَبَر" و "عباس جمالی" که با تک تکِ سلول های هوش و حواس شان خلقِ موقعیت و شخصیت می کنند. و البته مجموعه فضای به وجود آمده برای ارائه اثر؛ مثل طراحی صحنه، نور، موسیقی و صداهای شفاف و گاه درهمِ معلق در فضا. این گونه است که نمایش بر تمایی اجزای وجودی ی مخاطب تأثیر می گذارد و "ما" را دگرگون شده و پر سؤال از تالار خارج می کند. در این اثرِ نمایشی ی کامل، کارگردان و بازیگران، هیچ کدام مسئولیت های محوله را سهل، ساده و شوخی نگرفته اند. فکر نمی کنند چون بلدند کافی است. لحظه لحظه برای فهمیدن و فهماندن تلاش می کنند. به ویژه سه بازیگر با هم هماهنگِ بر صحنه؛ که دم به دم با تفکر و حواسِ شش دانگ پیش می روند. در بازی خود ابداً پیش داوری ندارند. هم راهِ ما به کشفِ دقایق و رویدادهای پیش رو می رسند و هم گامِ ما از اتفاقاتِ بعیدِ بعدی، حیرت می کنند. انگار به واقع درام را نه بازی که با تمامِ وجود زیست می کنند. به همین خاطر در انتهای نمایش و وقتِ وداع، بیش از "من" و "ما"ی مخاطب از درون و برون می لرزند. "ما" با هم درگیر این سؤال اساسی می شویم که آیا فقط پدیده های پیرامونی را صرفاً با چشمِ تماشا می بینیم یا همراهِ این دیدن، فهمِ دیدن هم می کنیم یا دچارِ "کوربینایی" تمام حواس هستیم؟
0
حسین پاکدل
حسین پاکدل
09:23 94/11/08
عزاى هنر

هنر نیست روی از هنر تافتن
شقایق دریدن، خشن بافتن
"نظامی"
این جماعت اندکِ بی ریشه حق دارند بانو. زیبایی نمی دانند. گل نمی فهمند. مرامِ محمدی(ص) پاس نمی دارند. بهشتِ خالق را هم دوزخِ مخلوق می پسندند. یک شهر کم است، باید فراتر عزا گرفت. برای جولان جهل و خرافه و معصومیت هنر در سرزمینِ جمال و کمال و ادب، باید زانوی غم به بر گرفت. برای بی قدر شدن هنر و هنرمندی باید به ماتم نشست.
ادامه ...

هنر نیست روی از هنر تافتن
شقایق دریدن، خشن بافتن
"نظامی"
این جماعت اندکِ بی ریشه حق دارند بانو. زیبایی نمی دانند. گل نمی فهمند. مرامِ محمدی(ص) پاس نمی دارند. بهشتِ خالق را هم دوزخِ مخلوق می پسندند. یک شهر کم است، باید فراتر عزا گرفت. برای جولان جهل و خرافه و معصومیت هنر در سرزمینِ جمال و کمال و ادب، باید زانوی غم به بر گرفت. برای بی قدر شدن هنر و هنرمندی باید به ماتم نشست. هنگام که کارگزاران و دکانداران هنر به رأی اینان بها داده پسِ دخل خویش پنهان می شوند باید به سوگ رفت.
اینان حق دارند بشورند بر هنرمندانی که خیلِ انبوهِ جماعت هنرشناس، خودخواسته و به بهایی خریدار محصول هنرمندی ایشانند و برای بی هنری آنان حتی به رایگان نیم نگاهی از سر اعتنا نمی کنند. حق دارند. نیازمندند، درد دین ندارند، درد بی درمان ندیدن و ندیده شدن دارند.
در پى کرسی اند، هنر را چماق می کنند.
خداوندگار هنر خود حافظ عزت و آبروی فرزندان خلفِ خویش است. حال دجالان بر طبل پوسیده بکوبند.
حافظ، تو ختم کن که هنر خود عیان شود
با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است.
.
.
عزاى هنر
2
الهه قاسمیالهه قاسمی
13:08 94/11/19
چرا شیشه شکست؟

مادر می گوید :

شاید این رفع بلاست..........
الهه قاسمیالهه قاسمی
14:26 94/11/27
هزار شیشه شکستند و روزه شان نشکست..............
حسین پاکدل
حسین پاکدل
17:53 94/11/06
جراحى با قلم

یادداشتی بر نمایش"نگاهمان می کنند"
نویسنده دردمند یک پزشک است، یک حکیم، یک جراح حاذق. او با قلم اش روح بیمارِ جامعه ای را مقابل آیینه ای از جنس صحنه در قالب درام جراحی می کند. مگر نه این که در علوم پزشکی تشخیص درست و به موقع درد، نیمی از درمان است و پیشگیری، از درمان مؤثرتر و کم هزینه تر؛ دکتر نغمه ثمینی، با تسلط بر قصه درمانی، هم تشخیص درد می دهد و هم بی هیاهو سعی در هشدار
ادامه ...

یادداشتی بر نمایش"نگاهمان می کنند"
نویسنده دردمند یک پزشک است، یک حکیم، یک جراح حاذق. او با قلم اش روح بیمارِ جامعه ای را مقابل آیینه ای از جنس صحنه در قالب درام جراحی می کند. مگر نه این که در علوم پزشکی تشخیص درست و به موقع درد، نیمی از درمان است و پیشگیری، از درمان مؤثرتر و کم هزینه تر؛ دکتر نغمه ثمینی، با تسلط بر قصه درمانی، هم تشخیص درد می دهد و هم بی هیاهو سعی در هشدار دارد برای پیشگیری شیوع دردهای ناپیدا و گاهی پیدای فراگیر. هر جامعه یک موجود و پیکره زنده است؛ نفس می کشد، حرکت می کند، بیمار می شود، ضعیف و قوی می شود، می میرد، گاه دوباره زنده و بارور می شود، امیدوار و نومید می شود و در مواردی خود ویرانی و یا خوددرمانی می کند. نمایش"نگاهمان می کنند" با برش تیز قلم، نمونه ای از این جامعه را جدا کرده و زیر میکروسکوپی از نوع تخیل و اعجازِ صحنه بزرگنمایی کرده و به ما نشان می دهد. در ارتفاعی بلند از دیدِ پنجره هایی چشم دوخته به چشم هم، بخشی از خلوتِ پنهان ما را به خودمان می نمایاند. ما هم زمان هم در زیر لنز این میکروسکوپ در حال دست و پازدن هستیم و هم از چشمی ی آن به تحرکات روزمره خود نگاه می کنیم. از این منظر ویروس ها و سلول های سرطانی تردید، زیاده خواهی، حرص و حسادت و رندی و هزاران عامل بیماری دیگر را به عینه نگاه می کنیم. شادابی زیست یک جامعه درست شبیه حفظ سلامت و طراوتِ تنِ فرد است؛ و البته به شرط تشخیص به موقع و درستِ درها و درمان دقیق. حال در این اثر، قلم جراحی نویسنده ای تیزبین دردها را نشانمان می دهد، و در آخر ما را به خود می خواند که شفا دهنده این دردِ رو به گسترش، خودِ ماییم؛ اگر متوجه شویم و بخواهیم. نمایش در سه اپیزود ظاهراً جدا ولی تنیده در هم موقعیتی ساده ولی هول آور را به نمایش می گذارد و پس از گسترش و بسط درامی مدرن و پویا، همه را از ارتفاع به زیر می آورد و در فضای عمومی ساختمانی مثل تمام عمارت ها، به عنوان محیطی عمومی با هم رودررو قرار می دهد. هوشمندی کارگردان در هدایت درست گروه اجرایی به ویژه بهره گیری ی به اندازه از توان و خلاقیت های بازیگران با تجربه و صاحب نام در این است که در تمام لحظات، ما را بازی می کنند و دست آخر ماهم با آن ها سوار آسانسورِ ساختمانی از نوع هزاران ساختمان این جامعه شده و به لابی آمده و با دردشان همدرد می شویم. نمایش"نگاهمان می کنند" به قلم شیوای نغمه ثمینی در تماشاخانه ایرانشهر به کارگردانی بی ادعای محمدرضا اصلی و با بازی های جذاب و باورپذیر شش بازیگر توانا: نازنین فراهانی، کاظم سیاحی، شیدا خلیق، فرشته صدرعرفایی، مسعود کرامتی و سام قریبیان بر صحنه است. تا فرصت باقی است بروید ببینید. به دیدن خود بروید. به دیدن خود در این اطاق عمل فراهم شده بر صحنه برویم. تا خود را در بازتاب منشوری از خرد، برای جراحی دمل متورم سرپوش گذاشتن بر عیوب عیان ببینیم. به دیدن این اثر برویم تا آغازی باشد بر خوددرمانی! همین امشب بی وقت قیلی به این مطب مراجعه کنید! هرشب ساعت هشت و پانزده، تماشاخانه ایرانشهر.
جراحى با قلم
1
الهه قاسمیالهه قاسمی
13:11 94/11/19
سلام...چقدرمن عاشق تیاتردیدنم وچقدربه همون اندازه اومدنش برام مشکل...
حسین پاکدل
حسین پاکدل
11:47 94/11/04
مسئولیت تئاتر جدى
اغلب آثار محمد رحمانیان در ذات تراژیک است؛ حتی اگر اسم اثرش"آدامس خوانی" باشد و در طول اجرا جاهایی از ته دل بخندی؛ از "عروسک ها" و "فنز" گرفته تا "پل" و "روز حسین"، از "قدمشاد مطرب" تا "خروس"، از "مصاحبه" تا "اسب ها"، از "سینماهای من" تا "هامون بازها" و... او هنرمندی جدی است. با تئاتر شوخی ندارد. تکلیف مخاطب با او و اثرش روشن است. هر نمایش رحمانیان بر مدار تفکر و رنج آدمی دور می زند. اما یک ویژگی
ادامه ...
اغلب آثار محمد رحمانیان در ذات تراژیک است؛ حتی اگر اسم اثرش"آدامس خوانی" باشد و در طول اجرا جاهایی از ته دل بخندی؛ از "عروسک ها" و "فنز" گرفته تا "پل" و "روز حسین"، از "قدمشاد مطرب" تا "خروس"، از "مصاحبه" تا "اسب ها"، از "سینماهای من" تا "هامون بازها" و... او هنرمندی جدی است. با تئاتر شوخی ندارد. تکلیف مخاطب با او و اثرش روشن است. هر نمایش رحمانیان بر مدار تفکر و رنج آدمی دور می زند. اما یک ویژگی در تمام آثار او برجسته است و آن این که بدیهی ترین و ساده ترین اتفاق عادت شده را دستمایه قرار داده و درام خود را بر آن پایه استوار می کند و از درون آن تراژدی های هولناکی بیرون می کشد. در آغاز کار که به تماشای اثرش می نشینی نمی توانی حتی تصورش را بکنی که در انتها با چه پدیده تکان دهنده ای مواجه می شوی. محمد رحمانیان برای خلق دارم زور نمی زند، اثرش را با سزارین متولد نمی کند. چنان مسلط و سوار بر موضوع می شود که گاه در پیگیری اطلاعاتی که منتشر می کند فرصت درک و هضم همه را پیدا نمی کنی، بلکه بخشی را باخود می بری تا در خلوت با آن ها و خودت کلنجار بروی. مهم این است که هرگز از محل عرضه اثر او دست خالی بیرون نمی‎ روی. باری بر دوش ذهنت هموار می شود که تا همیشه با تو و ناخودآگاهت هست. حتی یک نفر هم تا پیش از دیدن اجرا نگاری آدامس خوانی نمی تواند فکرش را بکند که آدامس، این جویدنی ساده، در کلان چه نقش رعب آوری در جریان زندگی ما و گردش مالی سود و سرمایه داشته و دارد. همه چیز در این کار هماهنگ است. از طراحی اثر، تا گزینش و جایگزینی نقاشی های مدرن و مفهومی فرح سلطانی، از متون نوشته شده برای هر اپیزود، تا جابجایی ها، کارگردانی، بازی ها، موسیقی و در کل حال و هوایی که در این سفر کوتاه اودیسه وار تماشاگر را به هزارتویی از مفاهیم نوستالژیک می برد و بسته به عقبه دانش و تجربه او، درک و دریافتش را بارور می کند. سادگی همان قدر که زیباست، به صحنه بردنش سخت است. این که به من تماشاگر نشان دهی زندگی ات بر چه حبابی استوار بوده و چه راحت برایت خاطره سازی می شود از هیچ و پوچ برای چرخش اقتصادی زالووار و مکنده ی پوچ تر. آدامس بهانه خوبی است برای سیلی زدن به من مخاطب که ارتفاع هستی ام را فهم کنم. و مگر مسئولیت نمایش جدی جز این است؟
مسئولیت تئاتر جدى
1
الهه قاسمیالهه قاسمی
13:13 94/11/19
اسم تیاترخیلی وسوسه انگیزه برام که بدونم راجع به چیه ادامس خوانی.....ی کم بیشترازازش برامون بگیدراجع به چیه وچندتاازدیالوگارو ممنون میشم.
حسین پاکدل
حسین پاکدل
15:09 94/10/12
پرواز دوست

محمد هم رفت.
محمد بعد از سالها تلاش بى وقفه رفت.
محمد خستگى را به زانو در آورد و رفت.
او خواب و استراحت را نمى شناخت. همیشه در راه بود. مقصد محمد همان راه بود و مسیر. مردى اهل کشف و شهود از ذره ذره هستى. محمد یک تنه یک فرهنگنامه دانش و بینش بود. جهاندیده بود و بى دریغ. دوست و همپا. با معرفت و با مرام. محمد که بود تو فکر مى کردى تنها نیستى حتى اگر از تو فرسنگها دور بود. همیشه
ادامه ...

محمد هم رفت.
محمد بعد از سالها تلاش بى وقفه رفت.
محمد خستگى را به زانو در آورد و رفت.
او خواب و استراحت را نمى شناخت. همیشه در راه بود. مقصد محمد همان راه بود و مسیر. مردى اهل کشف و شهود از ذره ذره هستى. محمد یک تنه یک فرهنگنامه دانش و بینش بود. جهاندیده بود و بى دریغ. دوست و همپا. با معرفت و با مرام. محمد که بود تو فکر مى کردى تنها نیستى حتى اگر از تو فرسنگها دور بود. همیشه بود که با اشارتى یار و یاور باشد. محمد از جنس طبیعت بود. اهل کوه و کویر و سختى. شجاع و نترس و صریح. محمد یگانه بود.
محمد با تمام یگانگى، یکى نبود؛ ده ها تن بود در پیکر یک تن. محمد اینانلو؛ نویسنده، کارگردان، بازیگر، محقق، مترجم، معلم، فیلمساز، مکتشف، جهانگرد، ورزشکار، شکارچى، شکاربان، گیاه شناس، سنگ شناس، جانورشناس، باستان شناس، قوم شناس، زبان شناس، تهیه کننده و برنامه ساز، عکاس، تصویربردار، روزنامه نگار، مجرى و کارشناس زبده رادیو تلوزیون، مفسر ورزشى بخصوص والیبال، شنا، واترپلو، تیراندازى و...
از همه این ها مهمتر محمد رفیقى تا همیشه بود. زمانى که مجله طبیعت را در مى آورد یک صفحه به من داده بود در مورد درس هاى مدرسه طبیعت بنویسم که تا مجله دستش بود مى نوشتم. زمانى که برنامه" اینجا ایران است" را به اتفاق احمد شیشه گران براى جام جم مى ساختیم؛ با محمد صحبت کردم بخش ایرانگردى آن را بسازد که ساخت و عالى ساخت.
باور دارم که محمد با این که رفت، تا همیشه هست؛ در تمام
آثارش و در خاطره یک ملت.
چه زیانى کردیم ما با رفتنش.
پرواز دوست
2
الهه قاسمیالهه قاسمی
13:56 94/10/24
فضای اتاق برای پرواز کافی نیست....
الهه قاسمیالهه قاسمی
13:14 94/11/19
روحشون شاد.
حسین پاکدل
حسین پاکدل
14:53 94/09/20
چه ثروتمندیم ما

یادداشتی برای فیلم "پدر آن دیگری" اثر یدالله صمدی
یک اثر هنری فارغ از شکل بیانی با اهدافی معین خلق می شود. از همه مهمتر این که در وحله اول با مخاطبِ مورد نظر ارتباط برقرار کند. بعد در فرد یا جمع مخاطب شور و حالی ایجاد کرده و سبب تعالی ی فکری و به تبع آن دگرگونی رفتاری در جامعه انسانی شود. اگر اثر هنری نتواند در روند زندگی تأثیری پیش برنده و یا لااقل تغییر دهنده ایجاد کند در
ادامه ...

یادداشتی برای فیلم "پدر آن دیگری" اثر یدالله صمدی
یک اثر هنری فارغ از شکل بیانی با اهدافی معین خلق می شود. از همه مهمتر این که در وحله اول با مخاطبِ مورد نظر ارتباط برقرار کند. بعد در فرد یا جمع مخاطب شور و حالی ایجاد کرده و سبب تعالی ی فکری و به تبع آن دگرگونی رفتاری در جامعه انسانی شود. اگر اثر هنری نتواند در روند زندگی تأثیری پیش برنده و یا لااقل تغییر دهنده ایجاد کند در وظیفه ذاتی خود کوتاهی کرده یا ناموفق بوده است؛ ولذا به سرعت راه نیستی و فراموشی می پیماید. هدف غایی هر اثر هنری رساندن مخاطب به درک و دریافت عمیق از جوهره هستی و معنایی متفاوت از زندگی است. به نوعی رسالتِ معناداری، قابل فهم و تحمل کردن نفس زندگی. زمانی یک اثر هنری موفق تلقی می شود که علاوه بر موارد ذکر شده بتواند در بستری از جاودانگی سفر به سمت آینده ای خاطره ساز را آغاز کند و در این سیر، مدام در حالِ شدن و نو شدن و حضور مداوم در بطن زندگی باشد. وجهی از تبدیل شدن به خاطره ای نازدودنی ی و مشترک جمعی. مخاطب در گستره ای از سلایق گوناگون و نگرش های متفاوت باید بتواند این اثر هنری را بخشی از خود کرده و با آن و همراه آن زیستِ معنادار کند. چنان که انگار از ازل بخشی جدایی ناپذیر و لاینفک وجود و هستی است و چنان چه نبود، این کمبود به شدت حس می شد. مثل اشعار حافظ یا آثار شکسپیر و امثالهم که اگر نبودند قطعاً وزن هستی کمتر از این بود که هست.
طبعاً هر اثر هنری بسته به شکل و ظرف و ظرفیت بیانی، تأثیرات متفاوتی از خود به جای می گذارد. در حوزه ادبیات به عنوان خواننده با پیش زمینه های ذهنی باید بتوانیم با دنبال کردن خطوط ثبت شده بر اوراقِ کتاب به جهان نویسنده و اثرِ زاده شده وارد شویم تا بدان چه به واسطه چینش واژه ها خلق شده دست یابیم. ممکن است این فرایند بر مبنای وقت، حوصله، عادت مطالعه و ده ها ملاحظه دیگر دیر زمانی طول بکشد. اما در عالم سینما جهانی از پیش مهیا شده در بستر زمانی کوتاه همان فرایند بر پرده تابانده می شود و ما در یک نشست، به صورتی مستمر و گاه کامل، شفاف و روشن وارد جهان اثر شده و گاه با خود باری کمابیش هم وزن درک و دریافت ذهنی به خارج از سالن سینما می بریم.
تاکنون با رویکرد به ادبیات آثار سینمایی زیادی ساخته شده است که غالباً موفق هم بوده اند. چون جان مایه اثر که همانا داستان پایه است به شکلی امتحان پس داده، خلق شده است؛ حال لازم است هنرمندی آن را به وجهی کمال یافته تبدیل به تصویر کند برای تاباندن بر پرده و ذهن تماشا کند. در کشور ما هم کم نیست شاهد مثال. چه آثاری که از روی آثار مکتوب فارسی اقتباس شده و چه مواردی که از روی آثار غیر ایرانی ساخته شده است. شاهد مثال زیاد است.
تجربه ساخت فیلم بر مبنای رمان زیبای"پدر آن دیگری" اثر بانو پرینوش صنیعی توسط کارگردان با تجربه و خاطره ساز، یدالله صمدی بسیار دلنشین و ماناست. از خانم صنیعی اثر جاودان و عبرت آموز"سهم من" را اغلب اهل کتاب خوانده اند. رمانی درخشان و پرجسارت که تاکنون بارها و بارها به تجدید چاپ رسیده است. و امید می رود روزی تبدیل به سریال شود که اگر شد اثری ماندگار خواهد شد. از یدالله صمدی هم آن چه در حافظه و خاطره مانده همه یکدست ماندگاری را به ذهن سینما متبادر می کند. اکنون ماحصل قلمِ دغدغه مند دکتر پرینوش صنیعی و نگاه دقیق و ظریف استاد صمدی به عنوان سینماگری کاربلد اثری متولد شده که از هر جنبه نگاه شود موفق و اثر گذار است. اگر رسالتی برای سینمای ملی ایران قائلیم و وظایفی برایش یرمی شمریم این اثر توانسته تا حد زیادی همه را برآورده کند. قدرت جذب و ارتباط داشته باشد، این فیلم دارد؛ فراتر آز آن تماشاگر خود را راضی و با دست پر روانه می کند. فیلمی تأثیر گذار باشد، با اطمینان می شود گفت این فیلم به شدت تأثیر گذار است؛ تا آنجا که بی استثنا لحظاتی اشگِ شوق، متأثر از عطوفتِ سرشارِ فهم و درکِ مهر و دوستی بر چشمان تماشا جاری می کند. به عنوان فیلمی از سینمای بدنه به نمادها و اصولا رفتارشناسی بومی و فرهنگی کشور عنایت داشته باشد شک نباید کرد این اثر در حد اکمل این ویژگی را دارد. مروج عشق باشد که هست. مهربانی و فهم حکیمانه را ترویج کند که می کند. بنیان خانواده را تقویت کند صادقانه به بهترین شکل می کند. مبلغ کمک به همنوع باشد قطعاً این فیلم بهترین شاهد مثال است. خلاصه آن که هرآنچه لازم است یک فیلم برای مخاطب خاص و عام داشته باشد "پدر آن دیگری" یکجا با خود دارد. از بازی های درخشان-علی الخصوص بازی حیرت آور و بی کم و کاست هنرمند ارجمند هنگامه قاضیانی به نقش مادر، نقش آفرینی باورپذیرِ بانو فریده سپاه منصور و بازی ستایش برانگیز استاد ثریا قاسمی به نقش مادر بزرگ که تا ابد در ذهن می ماند- گرفته تا طراحی صحنه و متن و کارگردانی. این ها همه به شکلی شریف و صادقانه در خدمت روایت قصه ای بکر و ناب است. جدای از تمام ویژگی های منحصر به فرد این فیلم، یک نکته بیش از همه در کل اثر جلب نظر می کند و آن این که داشته های بومی و ذخیره شده در حافظه بزرگان هر خانواده گاه چنان شفابخشند که روح و روان آدم را تروتازه می کنند. در لحظه پایانی فیلم"پدر آن دیگری" تازه می فهمیم چه ثروتمندیم ما.


0
حسین پاکدل
حسین پاکدل
15:34 94/09/17
چه قدر ما به "شهرزاد" نیاز داشتیم

دیگر وقت اش بود شهرزادی بیاید برایمان قصه بگوید. قصه ای از دیروز و امروز. داشتیم تمام می شدیم. قصه هامان داشت ته می کشید از شدت تهی بودن از معنی. داشتیم از شدت کسالت در شیبی تند با عشق های سفارشی و ناچسب به درّه ی نفرتِ از هم می افتادیم. اگر در قصه شهرزادِ کهن، حاکمی ظالم بود که دختران شهر را برای شبی هوس به کاخ نکاح می برد و روز بعد به گورِ کور می فرستاد، ما مدت ها بود به عنوان حاکمان
ادامه ...

دیگر وقت اش بود شهرزادی بیاید برایمان قصه بگوید. قصه ای از دیروز و امروز. داشتیم تمام می شدیم. قصه هامان داشت ته می کشید از شدت تهی بودن از معنی. داشتیم از شدت کسالت در شیبی تند با عشق های سفارشی و ناچسب به درّه ی نفرتِ از هم می افتادیم. اگر در قصه شهرزادِ کهن، حاکمی ظالم بود که دختران شهر را برای شبی هوس به کاخ نکاح می برد و روز بعد به گورِ کور می فرستاد، ما مدت ها بود به عنوان حاکمان وجودِ خود از خود بی خود شده بودیم. حواسمان نبود با خود و با هم چه می کنیم. اگر شهرزاد با لالایی ی قصه ای تودرتو ظالم را سحرگاهان به خواب می بُرد تا ظلم، حتی برای روزی به تأخیر بیفتد؛ این شهرزادِ نو دارد از همان سر شب خواب از سرمان می پراند. دارد از توهمِ خوابِ خوشِ خرگوشی بیدارمان می کند. مدت ها بود از شدت بی خوابی خوابگرد شده بودیم. ما بعد از کودتا دورِ خود در هیچ و پوچ به باطل می چرخیدیم. ما، خود را هرشب به برزخ می کشاندیم و صبح نشده دار و ندارمان را دار می زدیم. ما منش های اجدادی سرزمین وجودمان را یک به یک سرمی بریدیم. بر داشته های فرهنگی و عاداتِ ناب مان چوب حراج می زدیم. دیگر وقت اش بود شهرزادی خردمند بیاید و برایمان قصه ای تازه بگوید؛ در قالبی فراگیر. اگر در شهرزاد کهن آن دخترِ هوشمند چنان قصه گفت که حاکم به انتظار تداوم قصه خونش نمی ریخت و شبی دیگر به انتظار بود و این شب ها به هزار و یک شب کشید؛ شهرزادِ حسن فتحی و نغمه ثمینی، هفته تا هفته ما را در خود می برد به انتظار. ما یک هفته سراز پا نمی شناسیم برای دیدن و شنیدنِ خود، در آیینه این سریالِ فتحی- که از بهترین ظرفیت های هنر نمایش مثل دیگران ولی به نحو احسن بهره برده است. در این قصه شهرزاد، ما را به خودمان برمی گرداند. به خود نشانمان می دهد. درس های بکر می دهد به ما از کیمیای عشق. رسم و مرامِ زندگی می آموزد از صبوری و حکمت. ما را بزرگ می کند، پا به پای خود. به اشارتِ خالقان اثر، این شهرزاد، بزرگ آقای قدر قدرت را سر به زیر نگاه می کند؛ ولی هیمنه اش را می تکاند با سیلی سکوت و خوداری و خرد. همان طور که خودش زیر سنگ سنگین آسیابِ زندگی قد می کشد، از قبادهای واداده و فرهادهای عاشق پیشه مرد می سازد. مادرانِ دلخور را به آشتی کشانده، در بغل هم می نشاند به مهر. پدران را در آیینه ی هم، وادار می کند به نگاهِ شرم. آنچه در معمای کودتا – بخوانید طاعون- بر ما رفته را کوتاه و گویا روایت می کند به صداقت، بی شعار و با شعور. سریال شهرزاد امروز تنها جان دخترکان زایش را حفظ نمی کند؛ دارد به یمن هفته ای انتظار ما را از خودزنی عمومی باز می دارد.
0
حسین پاکدل
حسین پاکدل
14:32 94/09/10
پر باز مى کنند کبوتران جان داده در بار انداز

تقریباً کمتر کسی هست که فیلم "در بارانداز" را ندیده یا حداقل در باره اش چیزی نشنیده باشد. جان مایه داستان فیلم محصول تأثیرات روانی، اجتماعی و سیاسی رکودِ فراگیر اقتصادی اوایل قرن بیستم است. "الیاکازان" کارگردان شهیر سینما بر مبنای فیلم نامه درخشان "باد شولنبرگ" و بازی فراموش نشدنی "مارلون براندو" به نقش تری مالون و بازیگران توانای آن روزگار، این قصه را در قد و قامت یک شاهکار
ادامه ...

تقریباً کمتر کسی هست که فیلم "در بارانداز" را ندیده یا حداقل در باره اش چیزی نشنیده باشد. جان مایه داستان فیلم محصول تأثیرات روانی، اجتماعی و سیاسی رکودِ فراگیر اقتصادی اوایل قرن بیستم است. "الیاکازان" کارگردان شهیر سینما بر مبنای فیلم نامه درخشان "باد شولنبرگ" و بازی فراموش نشدنی "مارلون براندو" به نقش تری مالون و بازیگران توانای آن روزگار، این قصه را در قد و قامت یک شاهکار ابدی بر پرده سینما جاودانه کرد؛ آن هم درست در سال های پس از جنگ جهانی دوم که باز رکود اقتصادی فراگیر شده بود. میانه دهه شصت قرن قبل فیلم در ده رشته کاندید اسکار شد و هشت تندیس اسکار را به خود اختصاص داد؛ از جمله اولین اسکار برای اسطوره بازیگری، مارلون براندو. از آن تاریخ این فیلم در اغلب دانشکده های معتبر سینمایی و در تمام رشته های مرتبط با سینما و کلاً هنر نمایش جزو آثار کلاسیک و شاخص و بخشی از مواد درسی است. قصه در بارانداز ظاهرِ ساده- و به قول قدما، اشتاین بکی- ولی جوهره ای عمیق و تراژیک از جنس ادبیات معترض غیر شعاری دارد. تری، یک بوکسور سرخورده ی سابق بنا به شرایط و تشویق برادرش چارلی که مطیع و مزدور مورد وثوق رئیس اتحادیه کارگردان بندرگاه نیویورک است به خدمت این تشکیلاتِ آرام آرام مافیایی شده در می آید. جمع کارگران به علت فقر و فلاکت، تبدیل به موجوداتی کر و لال و گنگ شده اند. در آن ایام به دست آوردن یک ژتون کار روزانه یعنی تداوم حیاتی موقت با تحقیر دائمی. ابتدا یکی از کارگران معترض با ترفندی به قتل می رسد و پس از آن سلسله اتفاقات که تلفیقی از عشق و خشونت، خیانت و فداکاری، بزدلی و شهامت است تری مالون را به قهرمانی بدقلق و عاصی بدل می کند که در بطن فراز و نشیبی پرهزینه ولی واقعی، سرنوشت بارانداز و اتحادیه کارگران و کلاً نیویورک را متحول می کند. چنان ظرافت های انسانی و عاطفی در دل داستان وجود دارد که هربار دیدن فیلم دریچه های تازه ای به روی مخاطب می گشاید. شاید به حسب ظاهر زمان و مکان وقوع داستان، هشت دهه قرن قبل در شهر هزارتوی نیویورک است ولی برای همیشه و همه جا امکان تعمیم پذیری دارد. اکنون دیگر مثل هزاران اثر نمایشی جاودانه، این داستان هم متعلق به بشریت در گستره خاک و همه انسان هاست. حالا امیرکاوه آهنین جان هنرمند جدی، سخت کوش و با سابقه تئاتر روایتی دیگر از این تراژدی جهانی را نوشته و به شکلی مدرن، جذاب و بدیع با همراهی هنرجویانش پس از نزدیک به یک سال و اندی تمرین جانفرسا بر صحنه جان داده است. او بر مبنای درام "در بارانداز" جهانی دوطبقه را ترسیم کرده است؛ جهانی آرمانی بر سطح با بزکِ صلح و آرامش و رفاه، و در زیر جهان فقر و فلاکت و وحشت که تنها راه ادامه حیات، گرگ، کفتار و زالو شدن و دریدن و مکیدن شیره همنوع است. به تعبیری زامبی های مدرن سرگردانی که تحت سیطره جانی، رئیس قبیله وحشت و نماینده تمدن مدرن و مصرف که حتی فرصت و حوصله شمردن پول ندارد و به اراده اش هر اراده ناهمراه را می درند. نوعی استحاله و بردگی نو که اگر آرمانشهری در بالا بر صحنه نمایش است ماحصل مناسبات کثیف شهری زیر زمینی در قهقراست. دیگر انسان و انسانیت رنگ باخته تا امپراطوری سود و سرمایه سوار بر امواج خوف و خفت، بقایش تضمین شود. امیرکاوه با طراحی ویژه ی خود ما تماشاگران را مشرف بر حادثه قرار می دهد و هر دو شهر زیرین و زبرین را زیر نگاه و تیررس ذهن ما بازسازی و بازنمایی می کند. در کارش دقیق است. حرکت و صحنه و کلامی اضافی ندارد. بی مقدمه و پرهیز از مطول گویی یکراست ما را به سراغ جانِ قصه می برد. چشم می چرخانیم می بینیم قلبمان در تپش است و نگران سرنوشت شکننده تری مالون- که در اثر امیرکاره شده است روکا- هستیم و عشقی که او را از سقوط قطعی و منجلاب به بلندا بالا می کشد. ما هم همراه روکا نگران می شویم که بر سر برادرش چارلی– این جا یوکا- چه می آید. اثر امیرکاوه اجرایی نفس گیر، بی وقفه، دقیق و در اغلب مواقع پر تاب و تپش است. لحظه ای درنگ ندارد. با کمترین امکانات، با جابجای های حساب شده، طراحی و اجرای گریم کاربردی و لباس های مناسب، موسیقی و افکت های دراماتیک، فضاسازی می کند؛ از جمله صحنه های زیبای گورستان، بارانداز، کلیسا، مخروبه های ناامن شهری، مقر سرخپوستان و قلمرو فراخ و جادویی چارلی. از بدن ورزیده و تا حد مقدور از بیان بازیگرانش نهایت استفاده را برای انتقال حس و اتمسفر درام به مخاطب بهره می برد. بدن ها به شدت تربیت شده اند. رزم زندگی، جدال بر سر شرف، شأن انسانی و تقابل با این ارزش ها به شکلی موازی بر صحنه پا به پای ثانیه‎های عبور در جنب و جوش است. اثر سه بعدی اجرا می شود ولی چیزی از کف نمی رود؛ هرگوشه و در هر ارتفاع باشی، همراهی. قطعاً طی سال های آتی هرکدام از بازیگران جدی و سخت جانِ آهنین جان بر صحنه ها خواهند درخشید. دیر یا زود خواهید دید. زحمات او و همسر و همراه گرامی اش نادیا حسام در خلق این درام جذاب و پرفورمنس زیبا قابل ستایش است. چه "در بارانداز" الیاکازان را دیده باشید چه نه، این اجرا حرف برای گفتن و تصاویر مفهومی برای نشان دادنِ معنی بسیار دارد. تبریک بی پایان برای این همه زحمت و پایداری به گروه عظیم و پرتعداد نمایش "در بارانداز" که قطعاً تألیفی نو و اثرگذار از امیرکاوه است.
پر باز مى کنند کبوتران جان داده در بار انداز
0