حسین پاکدل
حسین پاکدل
02:16 94/12/09
کوربینایى

یادداشتی بر نمایش"مالی سویینی"
دیدن یا ندیدن، مسئله این نیست. مسئله- فراتر از این حسِ حیاتی ی حیات- درکِ درام های ساده زندگی است؛ که اگر خوب فهمیده نشوند، به مرور گاه تبدیل به تراژدی های غمبار می شوند. هرکس بسته به توانایی های بدنی، حسی و مجموعه شرایطِ زیستی، تصویر و تصّوری از هستی و پیرامون خود دارد. ما به عنوان انسان های هم پا در زیستِ اجتماعی، خانوادگی، دوستانه و عاشقانه- وحتی بالینی و تخصصی- تا چه میزان حق دخل و تصرف در ذهنیتِ آن دیگری داریم. در مواردی اگر تطابقِ موردِ انتظار رخ نداد، نطفه ی فاجعه بسته می شود. دخالت و برهم زدن این تعادلِ شکل گرفته ی شخصیتی در فردِ دیگر ممکن است حسِ کنجکاوی، نیازها و کمبودهای احساسی ما را برآورده کند، اما آیا در فردِ مقابل و صاحبِ تجربه های قبل و در فرایندِ درمان هم چنین اثری دارد؟ این درامِ تلخ و گاه شیرین به تعدادِ انسان ها به توانِ تمامِ "حس" های بدنی و روانی و ناتوانی ها، امکانِ گسترش دارد. مهم ذوق و خلاقیتِ درام نویس در انتخاب نمونه ای است که قدرتِ تعمیم پذیری و دربرگیرندگی ی همگانی و جهانی داشته باشد. مثل تلاش برای بینا کردن سویینی، زن محوری ی این نمایش که چشم بسته جهان زیبایی در ذهن دارد و به نسبت، درکِ- یا تصورِ درکِ- شادتری از زندگی. به هم زدن این تعادل تا چه میزان پیش برنده است؟ سادگی زیباست. ساده دیدنِ پدیده ها زیباتر. حتی ساده زیستنِ دیده ها جذاب است. ولی بدین شکلِ ساده خلقِ اثر کردن، کاری بس دشوار و توان فرساست. متنِ نمایش "مالی سویینی" در این اجرا، به ظاهر ساده و روان است و ساختاری روایت گونه دارد. بدون دیالوگِ رودررو ولی به مرور، منِ مخاطب جملات را به شکلِ متقاطع در جهت پیشبردِ قصه ی پایه، ذهنی، کنار هم چیده و می شنویم. به همین دلیل اجرای این اثر بدین شکل فوق العاده پیچیده و بالطبع اثرگذار است. این اثرگذاری ی پر نفوذ به چند عامل بستگی دارد؛ متن سهل و ممتنع اثرِ نمایشی نوشته ی "براین فری یل" با ترجمه روانِ "حمید احیاء". طراحی و کارگردانی ی "مرتضی میرمنتظمی" برای اجرا. بازی های استادانه و درخورِ توجه "الهام کردا"، "صابر اَبَر" و "عباس جمالی" که با تک تکِ سلول های هوش و حواس شان خلقِ موقعیت و شخصیت می کنند. و البته مجموعه فضای به وجود آمده برای ارائه اثر؛ مثل طراحی صحنه، نور، موسیقی و صداهای شفاف و گاه درهمِ معلق در فضا. این گونه است که نمایش بر تمایی اجزای وجودی ی مخاطب تأثیر می گذارد و "ما" را دگرگون شده و پر سؤال از تالار خارج می کند. در این اثرِ نمایشی ی کامل، کارگردان و بازیگران، هیچ کدام مسئولیت های محوله را سهل، ساده و شوخی نگرفته اند. فکر نمی کنند چون بلدند کافی است. لحظه لحظه برای فهمیدن و فهماندن تلاش می کنند. به ویژه سه بازیگر با هم هماهنگِ بر صحنه؛ که دم به دم با تفکر و حواسِ شش دانگ پیش می روند. در بازی خود ابداً پیش داوری ندارند. هم راهِ ما به کشفِ دقایق و رویدادهای پیش رو می رسند و هم گامِ ما از اتفاقاتِ بعیدِ بعدی، حیرت می کنند. انگار به واقع درام را نه بازی که با تمامِ وجود زیست می کنند. به همین خاطر در انتهای نمایش و وقتِ وداع، بیش از "من" و "ما"ی مخاطب از درون و برون می لرزند. "ما" با هم درگیر این سؤال اساسی می شویم که آیا فقط پدیده های پیرامونی را صرفاً با چشمِ تماشا می بینیم یا همراهِ این دیدن، فهمِ دیدن هم می کنیم یا دچارِ "کوربینایی" تمام حواس هستیم؟
0