روح الله کریمی
روح الله کریمی
دل گپه های ساده من – « زمستان »
ای زمستان سرد و دهشتناک آیا می دانی روزی به پایان خواهی رسید؟ آیا می دانی که تو هم با تمام حکومتی که در زمین داری چند روزی بیش حکومتت استوار نخواهد بود و بار دیگر زمین از زیر یوغ تو بیرون خواهد آمد و تو فقط نظاره گر آن خواهی بود و هیچ کاری از دستت بر نخواهد آمد.
ولی این را هم خوب می دانم که تو باید باشی و امور این زمین را در دست گیری و سربازانت را فرمان دهی که بر زمین ببارند چه به صورت باران و چه به صورت برف تا در بهاران زمین جان تازه ای گیرد و شکوفایی خود را بار دیگر شکوفا تر بازیابد.
ابرهای را فرمان می دهی که باران و برف خود را از جایی به جای دیگر برند و آنها را فرمان می دهی که در هنگام عبور از روی رودها و رودخانه ها و دریاها و اقیانوس ها کمی آب از آنها را به صورت امانت قرض گیرند و بر روی زمین فرو ریزند تا آن آب بتواند زمین خسته و تشنه را سیراب نماید.
کوهها را فرمان می دهی که در سر عبور ابرها، برف های آنها را بر روی خود به امانت نگاه دارد و در زمستان نظاره گر شادی و هیاهوی همگان با بازی بر روی برف ها به گوش می رسد و در بهاران به صورت چشمه و رودخانه در دل زمین جاری سازند تا هر آنچه در زمین است از آن آب بهرهمند گردد تا سرسبزی و طراوت زمین دو چندان گردد. چون آب چیزی در دل خود دارد که وقتی آن را با زمین تقسیم می کند طراوت، شادی، سر سبزی و ..... شکوفا می شود.
برای مشاهده مطالب بیشتر کلیک کنید